به رنگ آبی
...هرروزجان مالگدکوب سم اسبان خیال است
غزلی ناتمام... بامن سخـن ازبی کسی ودرد نگو پاییـزودرخـت ویک غم زرد نگو برریشه ی سرمازده ی عشق بیا گرمی بده از حادثه ی ســرد نگو از دختــر آب و آینــه حرف بزن از مـردِ بدِ همیشــه نامـــرد نگو تا اوج جنون بیــا مرا یاری کـن ازخستـگی ای عاشق شبگرد نگو... رفتیّ وچقدرلحظه هاجانسوزاسـت غم بردل نفرینـی ِمن پیــروزاسـت گفتـی که چوفـــردابشـــودمی آیــی امروزنه فردای همـان دیروزاسـت!؟ دسـت های زنـدگی را مـرگ بســت شیـشـه ی امّیـــدمان را غم شکـسـت رابطـــه هـم ریشــه ها یـش یخ زده چون دمای عشـق زیر صفر اســت ! فریادزدم ، گریه شدم ، آخ شدم با غول غم زمانه هم شاخ شدم هرروز ِخدا ازعشق خالی گشتم همدرد ِ ستاره های سوراخ!شدم ستاره های سوراخ:منظورستاره هایی هستن که به مرورزمان نور خودشون روازدست داده وافول می کنن. تصویر آشنائیست با تو نگارش عشق آن لحظه های شیرین،باهم شمارش عشق یک روز ساده رفتی دور از نگاه باران یک روزخواهـی آمـد، درزیربارش عشق... ما به هم یک روز آیا می رسیم؟ هان! بگو، آیا به فردا می رسیم؟ تو بیا در دشت ها جاری شویم بی گمان روزی به دریا می رسیم ریشه ی سرما زده مهلت بده می دمد خورشید ، گرما می رسیم مثل مجنون مست لیلا می شویم هم به وامق ، هم به عَذرا می رسیم همچو یوسُف عشق را سرمی کشیم ما به احساس زلیخا می رسیم در جوانی عشق از کف داده ایم در سر پیری به سودا می رسیم زندگی در بستر غم جاری است خنده ها هم از سر ناچاری است زندگانی بر مدار عشق نیست آرزو هم قصه ای تکراری است شب گل خورشید را از من گرفت سهم من فانوسک بازاری است روزگارم غرق در کمبودهاست خالی ازیک لحظه ی"بسیاری"است بعدِ تو تنها کس من بیکسی است سرنوشتم شکلی از بی یاری است
ای دم عیسی طلوعی تازه کن ذره هایم طالب بیداری است ما هم سکوتیم و هم شکل فریادیم چون آتش و آبیم ما جمع اضدادیم گرمای مرداد و سرمای اسفندیم همرنگ مهریم و ازجنس خردادیم چیزی به نام عشق درسینه پروردیم هرگز نمی میریم همیشه در یادیم عشق آشنای ما ما آشنای عشق در قالب مجنون با فکر فرهادیم بی هم ولی باهم مستانه می گردیم گویی اسیریم و آزاد آزادیم هر چند رفتی و ما را فنا کردی ویرانی آغاز است آباد آبادیم امروز هم انگار تکرار دیروز است شعر جدایی را بی وقفه سر دادیم من باورم با تو نشستن بوده تا بود بی تو شکستن باورم را آخر آلود من مانده ام تنها تر از دستان فرهاد در خلوت کوه و قلم با فکرمعبود در انزوا ماندم نبودی تا ببینی چون انزوای قله های ماه آلود چون موریانه می خورد جسم نحیفم فکر جدایی های از آمال موجود از چشم هایم غصه هایم را بخوان تو از چشم هایی که نگاهت کرده مطرود هان! بی کسی ها در برم گیرید اکنون چون شعله های سرکش بی رحم نمرود افسانه ی من ساده است و عاشقانه چون پرسه های آه در دل های نابود تا توهستی وقت مانند طلاست دوری تو بدترین شکل بلاست مهر تو در سینه ام زیبای من قدریک بابی نهایت صفرهاست!
نوروز،عیدباستانی مردم متمدّن واصیل ایران زمین مبارک![]()
| Design By : Night Skin |

